تبليغاتX
بی چرا زندگان

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 13:57 توسط پریسا |


ماه پيداست و قاصدك خرامان راه در نور مي پيمايد

ديگر نه دردي و نه فكري

كه گهواره نازك خيال

تنها مامن اوست

و زيبايي ناب تنها راه براي نغمه خواني...

اين چنين بود كه بي وزني

شد طريقي براي زيبايي...

براي رفتن!

باز هم يه فرشته كوچولو پر كشيد و باز هم همان سوال هميشگي:

حكمت آمدنش چه بود؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 12:18 توسط پریسا |


 همه به استثناء اکثریت قریب به اتفاقشان بر جمیع علوم عالمند و آگاه! بسی شایسته به حکم ارث پدر بر مسند خویش تکیه داده اند! نمی خورند مگر پنج وعده که آن وعده ی  زیادت به سبب غلظت رنگدانه های قرمز خون باشد! از فرط نگرانی در باب زیر دستان نمی خوابند مگر به دو سوم و الباقی شب! نمی گویند مگر به مصلحت و نمی شنوند مگر به اصواتی که در مسیر خود به معییّت  منافع و حقوق ایشان بپردازند! به انواع لطایف و الحیّل پیراهن تقدس به تن کرده و تا خرخره در جهت قرب الهی چفت نموده و در زمره عباد خود معرف خویش اند!

در جهت خوردن فــِر! به فرعیات توجه خاصی عنایت داشته و همّت رسیدگی به امور اصلی را ندارند! در رعایت آداب اهتمام ورزیده و برای حفظ کرسی خویش از هیچ حقّه و نیرنگی فروگذار نیستند !

وجیه الملّه ای هستند خوش خط و خال که با همگان در جهت منافع دوستی ورزند و به انواع ترفندها محبوب القلوب همگانند، تا جایی که احدی  جرات و جسارت انکار مقامات عالیه جعلی ایشان را ندارد !

از حیث عمل در فریب خلق کوشا و متظاهر به حجب و حیا ! مگر به زمان لگیدن دم به زیر پا که در آن هنگام جماعت اراذل و اوباش به محضرش مزیّن به دو بال و منوّر گردند !

همواره چاپلوسان دست پرورده و صیادان آبهای گل آلود در منقبشان زوزه به به و چه چه سر دهند و خوش الحانی کنند چونانکه ساده

 بی آلایش را این توهم آید که اولیا ا... ایست!

دائم الجلسه از برای ارباب رجوع و تنها عده ای نه چندان قلیل و معلوم الحال در منصب مگسان دور شیرینی به دربارشان راه یابند !

در زمان ریاستشان شیرازه امور گسسته و کارها ختم به شر ! تاراج بیت المال پر رونق و سیاه کاری متداول گردد ! و افرادی که از معییّت ایشان سر باز زنند فناتیک و امّل شناخته شده و از عرش چشمان به فرش زیر پا نزول کنند و به سبب زیادت عدل ایشان حیف نان تشخیص داده شوند و از جمیع حقوق محروم گردند!

ریاست به دست کسانی خطاست          که از دستشان دستها بر هواست !

براستی که موسایی باید تا چنین فرعونیان را به نیل افکند !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 9:41 توسط پریسا |


باد اون شب خیلی چیزها رو تو زندگی من عوض کرد!

جنگ که به اندازه تاریخ ما قدمت داشت ، از ما نسلهایی ساخته بود که یکی پشت دیگری می اومدیم ولی هیچکدوم پشت دیگری نبودیم!

مردایی اومده بودند که دستاشونو جلو چشماشون گرفته بودند و زنهای خاموش که بین زمین و آسمون به دنبال جای دیگری می گشتند...

جای دیگری وجود نداشت!

جای دیگه تو وجود همه ماها بود که گمش کرده بودیم! تو وجود مون بچه بود، که همه فکر می کردن نامشروع و حروم زاده ست! همه فکر می کردند ازشون نسل ناقص و عقب افتاده بوجود می اومد که اگه نمی اومد بهتر بود...

ولی چیزی می گفت که کسی میاد! نسلی میاد که گوشش از داستانها و نصیحتهای ما پره! اون می خواد که حقیقت رو بدونه! مستند و دقیق و بدون پرده پوشی! تا اون جای دیگه رو ، اون ناکجا آباد دوست داشتنی و مورد علاقه اش رو همین جا بسازه!

ما مجبوریم امیدوار باشیم نسلی میاد که آرمانشونو عملی می کنه! من مطمئنم!

وقتی که راهی رو میری که هیچوقت نرفتی ، گاهی راه اصلی رو گم می کنی. گاهی به دیوار اگه مشت بزنی انگشتاتو خورد می کنه گاهی هم نه! ولی یه روز میاد که همه دیوارها می ریزه! اون روز کسی همراهشو گم نمی کنه!

اون روز روزیه که قبول کنیم هیچ چیزی ارزش گرفتن جون انسانی رو نداره...

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 16:59 توسط پریسا |


دروغ مصلحت آمیز ! راست فتنه انگیز !

ای کاش به توانایی و اعجاز سکوت ایمان داشتیم...

عمو بازی پیشنهادیتون می تونه بازی قشنگی باشه ، ممنون از دعوتتون  ولی قبول کنید همه حرفا گفتنی نیستند . گاهی اوقات  یادآوری بعضی واقعیات باعث رنجش روح خود فرد میشه !

خیلی فکر کردم و دیدم حرف زیاد دارم، اما اکثرشون حرفایی  هستند برای نگفتن!...

1)      این روزها از دست خودم ناراحتم... از اینکه تو ارتباط صمیمانه ای که داشتم چرتکه انداخته شده  و نتیجه اش اینه که من خطا کردم  و مسئله اینجاست که هنوز پی به اشتباهم نبردم!

2)      چقدر از واژه آنتی پسر که این روزها در موردم بکار می برند بیزارم ! من فقط معتقد به اصل فاصله ها هستم ! هر کس فاصله خاص خودش رو داره که باید در موردش رعایت بشه. طولانی شدن ارتباط با کسی دلیل بر صمیمی تر شدن نیست ! صمیمیت زیاد باعث ایجاد توقع و گاهی سوء تفاهم میشه و دوری زیاد باعث میشه آدما نسبت به هم سرد بشن! اگر تا بحال دچار شور عشق نشدم دلیل بر ضدیت با آقایون نیست ! کسی که فاصله اش  نقطه عشق (یا به تعبیر من نقطه جنون ) باشه پیدا نشده ! تو زندگی هر کس  فقط یک  فاصله و یک نقطه وجود داره که عشق درش حادث میشه ! و فقط یک  فرد حقیقی مالک اون نقطه است. باید مراقب این نقطه بود که تا  رسیدن  مالکش خاک مال پای افراد مختلف نشده باشه !

3)      این روزها شعور گیاه برام حیرت آور شده ... چقدر دوست دارم باهاشون هم کلام بشم !

4)      از کلمات عامیانه خسته شدم و دنبال کلمات پر معنی هستم که نیاز به حرافی رو کم کنه

و اینکه چقدر دلم برای مه آرا تنگ شده .... مدتیه بزرگ شده و من تو درک این موضوع کوتاهی کردم ! با تمام وجودم ازش عذر می خوام  و اعتراف می کنم از این که یه بار عاشق شده تعجب نکردم...

چقدر نگران دوستی با دنیا و بهار دوستان  گلم هستم ، نمیدونم چطور میتونم از پس این همه محبتشون بر بیام؟ ...عمو الیاس، واقعا ازش ممنونم که تو این دنیای پر توقع زحمت عمو بودن رو کشید ( و من آدم بدی هستم که هنوز ازش میترسم)...سید عابد، گاهی دلم می خواست انقدر خوب نبود! ... عمو علاقبندی ، فکر میکنم خیلی به روز تر از حرفاش باشه !...عمو ایزدپناه ، چقدر سبک نوشتاریش رو دوست دارم! ...سارا جون ، با وجود اینکه زیاد نمیشناسمش  علاقه خاصی بهش دارم و دوست دارم یه بار ببینمش ....صالح رزم آرا ،با وجود کاریکاتورهای گاها مبتذلش اما  صداقت و شهامتش رو تحسین می کنماحسان خابالو ، هنوز پفکامون رو از خوزستان پست نکرده! ... شلغم ، که نمیدونم از کجا میدونه من چی دوست دارم؟! ...و سعیده جون دوست مهربونم که این روزها ...

بزرگترین حقیقتی که این روزها باهاش رو به رو هستم اینه که دوست صمیمی من  به خاطر یه افشاگری !!! خودکشی کرده و حالا که دوباره برگشته ، من نمیدونم چطور باید بهش امید بدم و قانعش کنم که دیگه این کار رو تکرار نکنه...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 14:22 توسط پریسا |


لحظه لحظه این آگاهی در من شکل می گیرد که هر لحظه از ابدیت و هر واقعه ای از تجربیات ، بذری درون روح بشر می کارد. تنها چیزی که به آن یقین دارم این است که خدا عشق است و عشق خدا !

هر بار که روح از تهی بودن خویش خالی می شود از خدا پر می شود ...

.........................................................................................................................................

چقدر از آدمهایی که فکر و عقاید دیگرون رو می دزدن بیزارم!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:23 توسط پریسا |


هستم اگر میروم

گر نروم نیستم !...

شاید لازم باشه یه چند وقت فقط به دنیای واقعیم برسم.

پس فعلا...

 

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:35 توسط پریسا |


همیشه می شنیدم ، برای فراموش کردنش چشمامو  می بستم و سعی می کردم فراموش کنم ، اما این بار ...

جرات خوابیدن ندارم ، تا چشمامو می بندم میاد جلو نظرم ، حتی تو فاصله کوتاه پلک زدن !

انسان پیشرفت کرد ، به همه چیز مسلط شد جز به خودش   از هر نظر رشد کرد اما هیچوقت به انسانیتش اضافه نشد !

بجاش هر روز محو و محوتر شد...

واقعیت انسان کجاست؟ از هر کسی سراغشو می گیری با تاسف سرشو تکون میده ! واقعا چی هستیم ؟ انسان ؟ حیوان ؟ پست تر ؟

اگر واقعا انسانیم ، انسانیت کجاست ؟ چی سرمون اومد که حتی به همنوعانمون هم رحم نمی کنیم ؟!

اینا دیگه شوخی زندگی نیست! فکر نکنم زندگی این ننگ رو به گردن بگیره ! مشیری راست میگه :

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گرجه آدم زنده بود...

این روزها برای من نه مرگ یک انسان که مرگ  انسانیت بود ! مرگ انسانیت بزرگترین رنج انسان است !

انسانیت ذبح شده و همه در دفن اون شریکیم!

تا کی خودمون رو گول بزنیم و  این مرگ فجیع رو نادیده بگیریم؟ در این صورت مثل لاشخوری هستیم که مرگ انسانیت رو نظاره می کنیم و منتظر چربیدن از لاشه طعمه خودمونیم !...

 

 

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست

که حضور انسان آبادانیست !...

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 17:36 توسط پریسا |


من اسیر غم تنهایی خویشم ای یار

نفسم در قفس حادثه ی عشق عجب می گیرد

و کسی نیست که تقسیم کند دردم را

حاصل ضرب من و اندوهم ماتم پاییز است

در خیابانها هم عطر شب بویی نیست

کاش ای کاش که اندوهم را باد پاییز به صحرا می برد

آه ای آدمها !!!

آدم از تنهاییست

گول "ها" را نخورید..

چه نیاز است سپر کردن چتر زیر اشک باران؟

چه نیاز است که هی، پی یاری بدویم؟

چه نیاز است به ناز؟

چه نیاز است به راز ؟

هر کسی می فهمد در نهایت آدمی هم تنهاست!

هر کسی خواهد دید، قفس تنهایی، زخم یک حادثه ایست

و کسی می داند که کسی دیگر نیست!

من پی خاطره باغ به پاییز پناه آوردم

بلبلی بود که در باغ پریشان می گشت

و گلی بود که پاییز برَش داشت و برد

و کسی خواهد گفت:

" من اسیر غم تنهایی خویشم ای یار!"

مهدی فرشچی

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 14:12 توسط پریسا |


می خواستم این دفعه بجای شعر خودم مطلب بنویسم ، اونم مطلب جدی !

اما نتونستم ! انقدر این زندگی با آدم شوخیهای تلخ و شیرین می کنه که نمی دونم چه چیز جدی در موردش بنویسم!!!

زندگیه جدی!!!!

اینم شوخی جالبیه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:22 توسط پریسا |